تبليغاتX
38796621345104588673.jpg روز های آلبالویی من

روز های آلبالویی من

چند ماه نبودم؟؟؟؟

سلام ...سلام....چطورین؟؟؟؟خوبین؟؟؟؟

دلم براتون تنگ شده بوداین چند روز اوضاع خیلی خوب نبودWhoop De Doo...حالا براتون میگم چرا؟؟؟؟

اولا باید بگم که نزدیک به۳...۴..ماه نیومدم آخه خواهر امتحان داشت نمیتونست به جای من آپ کنه

مامانمم مدمو جمع کرده بود که خواهر نیاد پای نتولی خوب دیگه امروز آپ کردم؟؟؟؟چه خبرا؟؟؟ خوبین؟؟؟؟

....دیروز مامان رفته بود بیرون واسه اتاق منو خواهر پرده انتخاب کنهمن که چیزی سر در نمیاوردم ولی خوب خواهر خودش نظر میدادReadو از اونجا که اتاق منو خواهر یکیه....بالاخره با اصرار های خواهر ....مامانو بابا تصمیم گرفتن که اتاق منو خواهر و جدا کننالبته واسه من که فرقی نداره و اصلا هم نمیفهمم این خواهر درباره ی چی حرف میزنهولی همش به مامان میگه که دیگه اصلا نمیتونم پونه رو تو اتاق تحمل کنمGlasses

راستی ما هم امتحانامون تموم شد...ولی خوب خواهر میگه باید کارنامه بدنمن که نمیدونم چیه؟؟؟اگه کسی میدونست به منم بگه....Reading a Bookولی اینطور که من شنیدم میگن به ما نمره نمیدن....برامون میذارن: عالی ...خوب...ضعیف....میشه یکی بگه اینا یعنی چی؟؟؟؟....چند روز پیشم حوس ماشین بازی کردمدیگه خواهرو زور کردم که واسم از یه جا گیر بیاره اونم نشست پای کامپیوتر و فک کنم داشت دانلودش میکردبعد هم که دانلود شد...نشست و نزدیک به ۲ ساعت و نیم خودش بازی کردبهش گفتم خوبه این بازی رو واسه من ریختیاااا...پاشو دیگه نوبت منه....اونم میگفت باشه...باشه...باشه....۱ دقیقه صبر کن...وای دیگه خیلی حرف زدم برم دیگه....نظر یادتون نره هااااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 19:5  توسط پونه  | 

من دوباره اومدم

ســـــــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـــــــلام

دلم براتون تنگ شده بود

چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که خوبم....دستم هم خوبه....دیگه درد نمیکنه.....این چند روزم که گذشت و مثل روزای قبل بود...خواهر هم مثل همیشه بودمنم طبق معمول سعی میکنم لجشو دربیارم رو اعصابش رو خورد کنم......خوب عیب نداره که......آخه آخرش مامانم همه رو می اندازه گردن خواهر پس اذیت کردنای من برای اون که فرق نمیکنه....راستی امروز تو مدرسه دوتا کارت گرفتم الان کارتام شد ۷ تا باید سه تا دیگه هم بگیرم که بهم جایزه بدن

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 14:23  توسط پونه  | 

از دســـــــــــــــــــــــــــت این خواهر....

ســــــــــــــــــــلام...حالتون چطوره؟؟؟؟؟خوبین؟؟؟Hippieمیخواستم دیروز آپ کنم ولی نتونستم الان اومدم که بهتون بگم چی شده؟؟؟؟؟دیروز از مدرسه که اومدم رفتم لباسمامو عوض کردم و ناهار خوردم.... دیگه کارامو کردم تا این که حدودا ساعت ۳...۴....بود که رفتم اتاقم بازی کنم که پام گرفت به مقوایی که سر رام بود(همش تقصیر این خواهر بود اگه مقوا رو بر میداشت.......)بعد داشتم میفتادم که دستمو گرفتم به تختم که نیفتم ولی........بد تر شد...دستم گیر کرد لایه چوب تختم بعد دستم پیچید خودمم افتادم.....اینقدر دستم درد میکرد که خدا میدونه.....بعد یهو خواهر اومد گفت:پونه چی کار میکنی؟؟؟؟ اما یعد دوباره حرفشو عوض کردو گفت چــــــــــــــــــــــــی شده؟؟؟؟؟؟اومد بلندم کردو بعد هم مامان و بابارو صدا زد اونقدر دستم درد میکرد که نمیتونستم حرف بزنم....بعدش هم دیگه اونقدر دستم درد میکرد که گریه میکردم بعد هم خوابم بردNightوقتی بیدار شدم دیدم درد دستم قطع نشده....نمیدونم ساعت چند بود ولی خواهر نبود فک کنم رفته بود کلاس زبان.....بعد رفتم پیش مامان .....مامان که حالمو دید گفت میبرمت دکتر.....دیگه منم مجبور شدم صبر کنم که دیدم خواهر با بابا اومد....بعد هم دیگه مامان منو برداشت برد دکتر.....

اینقدر این ور و اون ور رفتیم و عکس از دستم گرفتیم تا از آخر دکتره گفت دستت شکسته...... Whoop De Dooواییییییییییییییی.....بعد دکتره میخواست دستمو گچ کنه باورتون نمیشه دستمو گرفته بود همچین میپیچوند که دیگه صدام در نمیومد اول نفهمیدم داره چی کار میکنه ولی بعدا فهمیدم داره استخونمو جا می اندازه....بعد هم که دستمو گچ گرفت....بعد هم دیگه دردش قطع شد وقتی اومدم خونه....خواهر خیلی مهربون شده بودمنم دیگه مهربون شدمو اذیت نکردم بعد هم دیگه کل فامیل هی دونه دونه زنگ میزدن بعد میخواستن با من حرف بزنن بعد هم با یه صدای نازک مصخره(انگار که من بچم)بهم میگفتن:پونه چی شده؟؟؟؟؟؟؟

ولی باز نکته جالب اینجاست که همه جواب این سوالو میدونستن...ولی بازم از من میپرسیدن...اینم از همون چیزایی هست که نمیدونم چرا؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 14:2  توسط پونه  | 

من اومــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــمـ

سلام.....خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه خبرا؟؟؟؟

یه سوال؟؟؟؟فرق بخش با صدا چیه؟؟؟Glassesمن همش این دوتا رو قاتی میکنمآخه باید چی کار کنم؟؟؟؟؟امروز تو مدرسه چون مشقامو خوب نوشتم معلممون بهم کارت تلاش داد

الان شد نه تا کارت....اگه ۱۰ تا بشه معلممون بهم یه جایزه میدهراستی مرسی که میاین نظر میدین.....راستی داداش حمید خوشحال میشم آدرس وبتو برام بذاری....خوب من به خواهرم میگم به جای من بیادBalloonsحالا یه چیزی براتون بگم....دیشب باز با خواهرم دعوا کردم...نشسته بود پای کامپیوتر هی میگفتم پاشو نوبت منه اونم بهم گفت برو تلویزیون رو روشن کن بعد منم پا میشم...منم باز لجبازیم گل کرد....گفتم من نمیرم.....بعد هم گفتم پاشو....اونم که از صورتش معلوم بود چقدر عصبانیه دوباره بهم گفت برو تلویزیون رو روشن کن تا من بیام....منم دوباره گفتم اصن نمیرم....خودت پاشو....Whoop De Dooبعد هم دیگه حسابی دعوامون شد.....بعد هم که مامانم اومد سریع رفتم پیشش و بهش گفتم به فلانی(خواهرم) یه چیزی بگو....همش منو اذیت میکنه(اینو گفتم چون میدونستم مامانم اونو دعوا میکنه)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 14:37  توسط پونه  | 

ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام

سلام به همگی....امیدوارم حالتون خوب باشه....وای خیلی دیر اومدم همش به خاطر این درس و مدرسه است....اولین روزی که رفتم مدرسه خیلی مدرسه رو دوس داشتمولی حالا که یه ماهی میگذره میبینم خبری نیس و فقط درس...درس....درس.........دیگه دارم کلافه میشم...ولی بازم خوبه همین که صبح پا میشی و میری پیش دوستا حسابی کیف میدهنمیدونم خوبه یا نه؟؟؟هر شب که ساعت ۹ تام و جری رو میبینم و ۵/۹ میخوابم....هر شب باید یه سری خط های خط های مصخره بکشم که نمیدونم یعنی چی؟؟؟؟ حالا دو سه شبه باید کلمه های مصخره بنویسم.....بابا....آب....آباب.....با.....باب.........شخصا دارم خل میشم خیلی سخته ....صدا هاشونو یادم میره .....دیشب که اینقدر قاطی بودم که مامانم از آخر دعوام کرد....گفت:حواست کجاست؟؟؟؟؟؟و......Reading a Bookخلاصه اینم از وضیعت من از اوون طرف هم که ریاضی هی باید بنویسیم...۱....۲.....۳.....۴....۵......Reading a Bookولی در کل خوبه.....این که فکر کنی قراره بزرگ بشیو بتونی بنویسی خیلی خوبه..........دیروز خواهرم پیله کرده بود اتاقم رو جمع کنم....مامانمم هی از من طرفداری میکرد....اینم نمیدونم چرا؟؟؟؟ولی دیگه آخرش ناچار شدم اتاقم رو جمع کنمیه چیز دیگه که خیلی لذت بخشه لجبازی با خواهرمه....وقتی حرص میخوره برام جالبه آخه بعدش دوباره مامان اونو دعوا میکنه...نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟ولی تازگی ها که واقعا هر چی میگه باهاش لجبازی میکنم و به حرفش گوش نمیدم....البته اونم حسابی دعوام میکنه...خوب دیگه من برم الان تام وجری داره

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 20:48  توسط پونه  | 

روز اول مدرسه

وای حسابی خسته شدم....دو سه شبه هی مامان منو برمیداره میبره بیرون که واسه مدرسه ام برام چیزی بخره؟؟؟/مدرسه چجریه؟؟؟؟خیلی دوس دارم برم خیلی فک میکنم که چجوری ولی نمیدونم چجوریه....آخه من که تا حالا نرفتم تازه کلاس اولم
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 9:16  توسط پونه  | 

اولین سلام

سلام...سلام....خوبین.؟؟؟؟من پونه ام اینم اولین آپمه....من ۷ سالمه

دارم میرم کلاس اول........خیلی کوچولو هستم این وبو خواهرم واسم مینویسه...

 

 

خوب امیدوارم از وب من خوشتون بیاد...من اینجا معمولا خاطراتم رو مینویسم

  

خوب دیگه من میرم....بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 12:19  توسط پونه  |